شقایق آرمان * همه جا بوی قبرستان می دهد . حال دل هایمان دریاچه خشکیده بی رمق شور ارومیه است . حال دلمان، حال جاده های مرگ است .

جنب و جوشی در اتوبوس برپاست. بچه های خبرنگارمحیط زیست در دومین روزتابستان راهی ماموریتی برای گزارش از دوباره زنده شدن دریاچه مرده ارومیه هستند. به رسم همیشه بچه ها دارند با هم از فکرهایشان بلند بلند حرف می زنند . از آروزها، ازیاس ها و انگیزه هایی برای ادامه این زندگی دشوار .

“مهشاد کریمی ” خبرنگارجوان جوان ایسنا هنوز خیلی کاردارد. مهشاد می خندد. مهشاد به رخت عروسی اش می اندیشد . به مرواریدهای دست دوز. به تور و تاج ، به خانه نو .

بچه ها سلفی می گیرند . بچه ها می خندند.
” ریحانه یاسینی” دبیرتحریریه ایرنا۲۴ چند وقتی است که به خانه بخت رفته است .چند وقت پیش نوشته توی خونه هرکس یه چیز صدای زندگیه . یکی قل قل کتری .یکی قل خورشت . یکی صدای موزیک . یکی همهمه مهمون.تو خونه ما صدای تایپ شدن شبانه
این حکایت خیلی از ما بچه های خبرنگار است .وقتی همه خوابند ما بیداریم . وقتی همه تفریح می کنند ما با سردرد با سرگیجه در گوشی هایمان ، در لپ تاپ هایمان داریم تندتند خبر و گزارش می نویسیم . در ماشین، در گوشه ای از سالن های پر همهمه.دراتوبوس …
همه جا بوی قبرستان می دهد . ما هنوز دراتوبوسیم . بومب ! ما واژگون شده ایم . بیست و یک نفرمان زخمی شده اند و ریحانه و ریحانه و مهشاد و مهشاد …اتوبوس مرگ جان های جوانشان را به ابدیت می برد .
جاده ها چه بی رحمند.
ما دیگر هرگز، هرگز آن آدم های سابق نمی شویم . همه جا بوی خون می دهد . یک نفر باید به ما یک جواب بدهد چرا ؟